برنارد شاو می گه: " انسان های منطقی خود را با شرایط وقف می دهند. انسان های غیرمنطقی شرایط را به نفع خود تغییر می دهند. و دنیا را انسان های غیر منطقی می سازند." . ما هم که نه اهل منطقیم و نه عرضه ساختن دنیا رو داریم بسی ول معطلیم!

موسسه ای که من توش کار می کنم جوجه کشی راه انداخته! هم اتاقیم به اضافه شیش تا خانم همکار دیگه به فاصله خیلی کم بچه دار شدن. بزرگترین این جوجه ها هفت ماهه و کوچیکترین شون چهار ماهشه.
از صبح که میام سر کار تلفن هم اتاقیم یه لحظه آروم نمی گیره. مدام در حال مشاوره دادن و مشاوره گرفتنه. صحبت ها هم همش حول و حوش این که دیشب بچه این اسهال بوده و ریقو شده، بچه اون یکی باد معده داشته و تا صبح ونگ زده، بچه طبقه چهارمی داره دندون درمیاره و گوش عروسکش رو جویده و خورده، طبقه دهمی یه بچه شکمو داره که شیر مادر و گاو و گوسفند و بز و کمکی و کلیه ماده گربه های کوچه هم کفافش رو نمی ده، بچه طبقه اولی شصت پاشو فرو کرده تو چشم خودش و بچه کتابدارمون از شدت یبوست بنفش شده و..... اینا دور می زنه. تازه کاشکی حرف ها فقط به این چیزا ختم بشه. وقتی بحث سر رنگ فضولات جوجه ها بالا می گیره دیگه کم می مونه گلاب به روی همه... قیافه منم دیدنی می شه. خیر سرمون مثلا داریم تو یه جای مطالعاتی کار می کنیم!
من خودم عاشق بچه هام. یعنی بودم! راستش شک دارم با این حال و هوایی که دور و برم هست همچنان عاشق بمونم. بچه ها خیلی شیرین هستن و قطعا بچه دار شدن شیرین ترین پدیده خلقت. ولی هر چیزی حدی داره دیگه! نداره؟!
تا جایی که من این مامان ها رو می شناسم قبل از بچه دار شدن شون یا بهتر بگم قبل از ازدواج شون آدم های جالبی بودن. یکی شون اهل شنا و رقص بود. آموزش رقص دیده بود و من همیشه به رقصیدنش حسودیم می شد. عصرها هم معمولا از سر کار می رفت استخر. یکی دیگه اهل کتاب خوندن بود. هر کتابی که میومد تو بازار می تونست نقدش کنه. خیلی از کتاب های خوبی که خوندم مدیون معرفی اون هستم. یکی شون استعداد خاصی تو یادگیری زبان داشت و بعد از انگلیسی و ترکی و آلمانی شروع کرده بود به ایتالیایی خوندن. اگرچه هیچ تاثیری در زبان الکن من نگذاشت ولی خیلی خوب از پس ترجمه متون تخصصی برمیومد. یکی شون قسطی پیانو خریده بود و هفته ای یه روز معلم داشت. آمار همه کنسرت ها رو داشت و گاهی یه ندایی هم به من می داد. خلاصه هر وقت هر کدوم شون رو میدیدی کلی چیزای جالب دستگیرت می شد. حالا تا سرت رو می بینن از مصیبت های بچه داری و شیرین کاری های دلبندان شون می گن و برای منم آرزوی همچین مصیبت هایی می کنن!!!! هر هفت تا تبدیل شدن به یه توده گوشت و چربی بد فرم که جز جوجه و جوجه کشی مشغله ذهنی دیگه ای ندارن. تازه هنوز این یکی رو بزرگ نکرده تو فکر تخم بعدی هستن! جل الخالق!
دلم می خواد بدونم پدر این جوجه ها هم از صبح تا شب فکر و ذکر و خورد و خوراک و خواب و استراحت و صد البته کارشون این جوجه هاست؟ واقعا پدرها هم بعد از بچه دار شدن خودشون رو فراموش می کنن؟!
خسته ام از همه بایدها و نبایدها، بودن ها و نبودن ها، شک ها و تردیدها.... خسته ام از همه خواستن ها و دم نزدن ها، خسته ام از همه نگاه ها، تعبیرها، تفسیرها...... خسته ام از همه بی ثباتی ها، پا در هوایی ها و سردرگمی ها، خسته ام از دلهره ها و دلتنگی ها و دل دردها..... خسته ام از همه ...............
دل کندن مثل مردن می مونه ولی شرف داره به بلاتکلیفی. به خاطر همین شرفشه که می خوام دل بکنم!
از اون روزاست که دست و دلم به کار نمی ره. بعد از گذروندن یه شب تا صبح بیداری با صدای بارون و بوی خاک خیس خورده همچین حالی بعید نیست. وجدان کاری هم اصلا اذیتم نمی کنه. از بس تو این ده پونزده سال پی نخود سیاه فرستادنم که فهمیدم نباید کاری رو بیش از اونی که هست جدی بگیرم. پس محبوبترین فولدر کامپیوترم رو باز می کنم و می رم سراغ رضا صادقی..... صدای ویلون گوش و دل و روحم رو قلقلک می ده:
یه دل می گه نشو عاشق کس
یه دل می گه می میرم بی نفس
یه دل می گه برم و یه دلم می گه خو کن به قفس
یه دل می گه پر رنگ و ریاست
یه دل می گه اینه رویای ماست
یه دل می گه بگم و یه دلم می گه فردا با ماست
یه دل می گه پر از عشقم هنوز
یه دل می گه که بساز و بسوز
سر کن بی فروغ، خو کن به دروغ، این عمر دو روز
یک بام دو هوا، خسته ام به خدا
نمی خوام و می خوام بشم از تو جدا
رویای عزیز، تردید و گریز، بی عشق نمی تونم به خدا
بی عشق نمی تونم به خدا
نمی تونم به خدا
نمی تونم به خدا
نمی تونم به خدا
.......
..............
..........................
..................
.............
........................
.................
اولین بار که عاشق شدم هنوز سه سالم نشده بود. از وقتی که یادم میاد فرشاد رو هم یادم میاد. فرشاد اینا همسایه دیوار به دیوار ما بودن. صبح همین که از خواب بیدار می شد میومد زنگ خونه مونو می زد. تا در روش باز می شد یه سلام می کرد و مثل گلوله می چپید تو و شب مامان اینا با وعده فردای پر بازی تر و پر بستنی تر به زور می فرستادنش خونه شون. اوایل رفت و آمد این مهمون ناخونده باعث معذب شدن بود ولی کم کم شد عضو جداناپذیر خونه ما. اگه یه روز اول وقت سر و کله اش پیدا نمی شد همه دلواپس می شدن و سراغش رو می گرفتن و بیشتر از همه من! فرشاد ساعتها موهامو شونه می کرد و برام قصه می گفت بدون اینکه یه بار اخم کنه. تو همه دزد و پلیس بازی ها با اینکه هنوز از اینجور بازی ها سر درنمیاوردم من رئیس می شدم و اون زیر دست بدون اینکه یه بار قهر و اعتراض کنه. همیشه میذاشت نصف بستنی اش رو بخورم بدون اینکه بذاره مامانم بفهمه. هر وقت می خوردم زمین و سر زانوهام زخمی می شد تندی می رفت از خونه شون برام از اون مرکوکوروم قرمزا میاورد و پا به پای من گریه می کرد. هیچ وقت یادم نمی ره روزی رو که داشتیم اسباب کشی می کردیم چه جوری ما رو به زور از هم جدا کردن. کامیون راه افتاد و ماشین ما پشت سرش و فرشاد با گریه پشت سر ماشین ما می دوید تا اینکه تو پیچ سر خیابون خورد زمین.... هیشکی نفهمید چقدر غصه خوردم.
شهر جدید برای من و خونواده ام پر از جاذبه بود: دریا و اسکله و بارون و بوی سیر و دوست های جدید با لهجه های غریب! دیگه کمتر اسم فرشاد و خونواده اش به میون میومد. با شروع پنجمین سال زندگیم اسمم رو نوشتن مهد کودک. کلاس موسیقی یکی از برنامه های اجباری و به اصطلاح موند بالای این مهد کودک بود. آموزش موسیقی ما خلاصه می شد در آهنگ های کاباره ای و فیلم فارسی که توسط ویلون آقای موسیقی نواخته می شد و ماها باید باهاش می رقصیدیم. حالا قر نده کی بده! فقط مشکل اینجا بود که بچه ها آقای موسیقی رو اصلا دوست نداشتن. الحق والانصاف هم با اون موهای رنگ کرده پر کلاغی و کراوات عین الله باقرزاده ایش و ابروهای یه تخته و قیافه ترشیده اش و اخلاق سگیش اصلا دوست داشتنی نبود. ولی خوب خیلی جذبه داشت و همین جذبه اش منو کشته بود! وسط قر و قنبیل ها چنان مبهوتش می شدم که باید چند بار سرم داد می کشید یا با آرشه می کوبید رو دستم تا به خودم بیام. اردیبهشت اومد و مهد کودک تعطیل شد و این لامصب توی هشت ماه یه بار یه لبخند بهم نزد! نه اینکه منو دوست نداشته باشه، آقای موسیقی اصولا هیچ کس رو دوست نداشت.
سوم دبستان که بودم مدرسه ام رو عوض کردن. مدرسه جدید نوساز بود و سرویس نداشت. اینه که واسه من و خواهر یه راننده خیلی قابل اعتماد(!) گرفتن که ما رو ببره مدرسه و بیاره. این راننده خیلی قابل اعتماد یه پیرمرد هفتاد ساله تریاکی بود به اسم آقای عشیره طلب که موهاشو با حنا رنگ می کرد و مدام فین فین می کرد. اینم از جبر خدا بود که ساعت تعطیل شدن مدرسه خواهرم دقیقا متقارن بود با ساعت تریاک کشی آقای عشیره طلب. اینه که اگه خواهرم یک دهم ثانیه تاخیر می کرد می خواست ما و ماشین و خودش رو بکوبه به دیوار! برای اینکه به بساطش برسه چنان به سرعت رانندگی می کرد که دل و روده ما دو تا میومد تو دهن مون طوری که یه بار گلاب به روی همه تو ماشینش بالا آوردم ولی خوب دل و روده قربون همچین دست فرمونی!..... وقتی خبر مردنش رو شنیدم تا دو سه روز منگ بودم و از دست خواهرم دلخور. چون برادرم می گفت مردن عشیره طلب تقصیر خواهر ماست که با تاخیرهاش اون بنده خدا رو دق داده. البته فکر کنم دعاهای خودش هم بی تاثیر نبوده که از دست خواهرم روزی هزار بار از خدا مرگ می خواست!
همین سه تا واسه هفت پشتم بس بود. دیگه باید به درس و مشقم می چسبیدم اینه که بیشتر از قبل به کش بازی و دوچرخه ام چسبیدم. همون موقع ها به این نتیجه رسیده بودم که درس خوندن هم مثل عاشق شدن عاقبت نداره ولی تو گوش خونواده ام نرفت که نرفت و کشون کشون منو به دانشگاه رسوندن. درس خوندن و اون شهریه هاش همراه با کار کردن و اون رئیس بی منطقش ساده نبود .... حالا ایناش بماند.
بعدها باز هم عشق به سراغم اومد و چه سراغ اومدنی!!! من یاد گرفتم برای اینکه عاشق کسی باشم اول باید خودم کسی باشم و در تمام این سالها سعی کردم کسی باشم اگرچه هنوز اندر خم یک کوچه بن بستم.....
.................
...............................
......
....................
............
جل الخالق! گفتم وجدان کاری ندارم ولی نه انقدر که جواب این نامه ها رو ندم.
نشستم وسط اتاقم و دارم لا به لای کتاب ها و لباس ها و قابلمه ها و تابلوها و سی دی ها و شمع ها و ملحفه ها و .... می لولم. قرار بوده تصفیه شون کنم و اون چیزایی رو که به دردم نمی خوره یا ببخشم یا بذارم جلوی در و باقی مونده ها رو بسته بندی و آماده پست کنم. دارم سعی مو می کنم که این تصمیم کذایی رو یه جوری عملی کنم. از سیصد چهارصد جلد کتاب فقط تونستم یکی شونو بذارم کنار اونم دیوار "سارتر"ه که نه جلد داره، نه وسط و نه آخر...... چند تا تیکه لباس گذاشتم کنار که ردشون کنم ولی می دونم اگه بتونم دل بکنم چیزای بیشتری واسه رد کردن پیدا می کنم. آخه اونجا کی منو عروسی دعوت می کنه که بخوام لباس شب بپوشم؟!........ قابلمه ها و پیرکس ها و قاشق ها رو که نمی شه چپ نگاه کرد. حاصل چندین و چند سال زحمت مامان همراه با پشتکاری بی نظیر برای جمع آوری جهیزیه ست........ سی دی ها که همه شون حیفن! می دونم بدون دلکش و بوچلی و اما چاپلین و رضا صادقی و سافینا و سیمین غانم غمباد می گیرم..... مجله های هفت رو هم که دیگه حرف شونو نزن!........... ملحفه های آمریکایی یادگار سفر سی سال پیش مامان و بابا به بوشهره. هر طوریه باید این زیره رو هم به کرمان ببرم!..... چه جوری این شمع ها و تابلوها و کوسن ها و ماگ ها رو بذارم اینجا بمونن؟ هر کدوم شونو از جایی خریدم یا یادگار عزیزی هستن.......... لوبیای سحرآمیزم رو نگه داشتم که اونور آبش بدم و از دیدن جمله معروف آی لاو یو روی ساقه اش ذوق مرگ بشم..... وای خدا مردم از خوشی!
حاصل یه صبح تا شب نشستن و فکر کردن و سبک سنگین کردن محتویات اتاق ۱۲ متری ام کنار گذاشتن همون کتاب دیوار بود که اونم رو باید در موردش بیشتر فکر کنم.
باز سرم باد کرده! این بساط این چند وقته اخیرم بوده. هر وقت نشستم به قضیه جدی فکر کنم سرم چنان درد گرفته که فکر کردم الان از ورم می ترکه. اگه بهم ویزا نمی دادن از غصه دق می کردم و حالا که بهم ویزا دادن دلم می خواد خفه شون کنم. نرمال نیستم دیگه!
خیلی سخته آدم بخواد همه زندگی شو بریزه تو دو تا چمدان و ببره جایی که معلوم نیست کی و کجا بتونه بازشون کنه. تازه چهار تا تیکه لباس و قابلمه و کتاب که نشد همه زندگی! با خانه هنرمندان و کافه نادری و سینما آستارا و آقا داوود با پیتزاهای اسپایس گربه ای و باغ فردوس و تئاتر شهر و تجریش و ناقوس کلیسای سرکیس مقدس و خیابون منوچهری و باقلواهای مامان و جمعه بازار و کارنوال امام حسین و اسکناس های نوی بابا سر سفره هفت سین و دوستای قد و نیم قد و خانواده از حالا چشم به راهم چیکار کنم؟ اینا رو تو کدوم چمدونی می شه جا داد؟!......مهاجرت چیز غم انگیزیه.
دوست نازنینی دارم که که دست کمی از نیچه و مولانا و همینگوی و ویکتور هوگو و شیخ حسن جوری و مانتسکیو نداره و هی جملات قصار از خودش.... فعلش چیه؟! در کردن؟ صادر کردن؟ گفتن؟ خدا بگم این تلویزیون جمهوری اسلامی رو چیکارش کنه که حرف زدن عادی مون رو هم از یادمون برده؟!... حالا! داشتم می گفتم هی جملات قصار از خودش می ده بیرون. چند روز پیش با یه قیافه کاملا متفکر و اصلاح طلبانه و بدون هیچ مقدمه ای گفت:
"مجوز دادنی ست نه گرفتنی!"
نقدعلی (رحمت الله)
از اون روز تا حالا منو برده تو فکر. اومدیم یارو نخواست بده! یعنی هیچ راهی نداره؟!

در حالیکه تو تختم کش و قوس می رم و پتو رو روی سرم می کشم، از میلی که به باز کردن چشمام ندارم می فهمم که یکی از اون روزای کذایی در پیشه!..... صدای جارو کشیدن رفتگر محل میاد. آخه پنج صبح روز جمعه چه وقت بیدار شدنه؟!..... غلتی می زنم و صورتم رو توی بالش فرو می کنم..... دلم می خواد بخوابم. دلم می خواد خواب ببینم. دلم می خواد خواب همه چیزای خوبی رو ببینم که یه عمره می خوام شون و ندارم شون، رنگی، روشن، واضح..... خوابم که نمی بره هیچ، همه خاطرات بلاها و گرفتاری های این یه سال اخیر هم رو سرم آوار می شه. احساس می کنم همه تنم تیر می کشه. یاد اون کشیشه تو سینما پارادیزو می افتم که می گه:"وقتی سرازیری می ری خدا هم کمکت می کنه، وقتی سربالایی می ری خدا فقط وای می ایسته و تماشات می کنه". شاهکاریه این خدا هم!!!..... قوسی به کمرم می دم و پتو رو کنار می زنم. روی دو تا آرنجم بلند می شم..... نور قرمز و زرد و سایه های سیاه پشت پلک های بسته ام می رقصن. با مصیبت چشمام رو باز می کنم. رو به روم تابلوییه مجموعه ای از اضداد..... نه خطوط عمودیش عمودیه، نه خطوط افقیش افقی و نه آدمی که با جسارت روی این خطوط بندبازی می کنه آدمه! هم ملموس و باور کردنیه هم غریب و باور نکردنی! کار یکی از دوستان هنرمندمه. خوب بلده چه جوری روح و ذهن آدم رو انگولک کنه...... موبایلم زنگ می زنه. از زیر بالشم پیداش می کنم. دوستمه از کانادا. باز روز و شب رو گم کرده.....طبق معمول یه عالمه حرف داره و مهم هم نیست که صدای من از ته چاه در میاد. اصلا بهم مجال حرف زدن نمی ده..... حرفاش که تموم می شه دیگه خورشید وسط اتاقه. از اینکه تا لنگ ظهر تو تختخواب باشم بدم میاد. با بی حوصلگی دهن کجیی می کنم و بلند می شم لبه تختم می شینم. دنبال بهونه ای واسه سرپا شدن هستم..... امروز جمعه ست. یکی دیگه از جمعه های ذغالی!.... با بهونه یا بی بهونه! باید پاشم و بندبازی رو خطوط شیب دار زندگی روزمره ام رو شروع کنم.

دیدن "ستاره است" از فریدون جیرانی، اونم سانس دو تا چهار روز جمعه که یه جورایی واسه من وقت مرده حساب می شه، اونم در نزدیک ترین سینمای ممکن که تا خونه پیاده بیست دقیقه بیشتر فاصله نداره و مجهز به کلیه امکانات رفاهی اعم از بستنی اکبر مشتی و آلوچه و زغال اخته و آلبالو خشکه ست، اونم در کنار اعضاء خانواده که خرکاری تمام هفته ات رو به حساب عیاشی می گذارن و آرزو می کنن یه آخر هفته رو دست از الواطی برداری و با اونا بگذرونی، اونم با حفظ فاصله از خواهران و برادران محجبه و محسنه (همون محاسن دار!) که با حرف و جریمه و بازداشت و کتک می خوان نگذارن یه تنه جامعه رو به فساد بکشی، خودش موهبتیه که نصیب هر کسی نمی شه چه برسه به اینکه با همون یه بلیطی که خریدی به طور هم زمان دو تا فیلم ببینی!
وقتی از گشت و گذار تو سوراخ سنبه های تجریش خسته می شیم راه می افتیم به سمت سینما آستارا. از قدیم گفتن سینما آستارا جای عمله هاست اما چه کنم که نه تنها به کلاسم برنمی خوره بلکه هر دفعه کلی هم از این هم ذات پنداری مشعوف می شم. ساعت یک و نیمه و نیم ساعتی وقت داریم که خودمونو با فالوده و بستنی شارژ کنیم. مادرم می ره سراغ اکبر جون (منظورم اکبر مشتیه نه اون یکی!) و من می رم تو صف بلیط. پنج شش نفری بیشتر نیستیم ولی چون سیستم فروش بلیط سینما رو کامپیوتری کردن و متصدی فروش زیاد وارد نیست، خرید بلیط کمی بیش از حد معمول طول می کشه. جلوم یه سرباز واستاده تو مایه های واریته اصلاح شده هسته سنجد. کوچولو و لاغر با سر کچل تیغ تیغی، لپ های گلی، دماغ گنده، یه جفت چشم سیاه و براق، ابروهای پیوسته و هلالی به سبک زنان قاجار، بلوزی که سرشونه هاش تا دم آرنجش پایین اومده و تای آستین هاش تا آرنج بالا رفته، شلواری که به زور کمربند با چند تا سوراخ اضافه تو پاش بند شده، پوتین هایی تا به تا که نمی دونم از اول اینجوری بهش دادن یا اینکه به خاطر نگهبانی شب قبل و خواب آلودگی یه لنگه پوتین هم قطارشو اشتباهی پوشیده، کلاهی که تو جیب بغل شلوار چپونده و یه بسته آلوچه تو دستش که برای افتتاح منتظر شروع فیلمه. ازش بوی شامپو داروگر و نای حموم میاد. معلومه روز جمعه ای چند ساعت مرخصی گرفته و صفایی به خودش داده و از پادگان زده بیرون که تو این تهران پر جاذبه حال کنه! تو ذهنم مقایسه اش می کنم با سربازای عریض و طویل آمریکایی که عینهو کمد سه دره های خونه آقا جون می مونن. ته دلم می لرزه!...... نوبتش که می شه از پشت شیشه باجه چشمش به نرخ 1200 تومنی بلیط می افته و انگار که دلش هری ریخته باشه زیر لب می گه: "اوووووووووو، خیلی گرونه!" . ولی نمی تونه از خیر دیدن فیلم بگذره و بلیطش رو می گیره و بدون لحظه ای اتلاف وقت تندی می ره سراغ عکس های روی بورد. از بالا شروع می کنه: نیکی کریمی با چهره ساده همیشگی و روسری سیاه (گل از گلش می شکفه)، امین حیایی با اون قیافه لاتی جنوب شهری (روی دماغش چین می افته معلومه چنگی به دلش نمی زنه)، اندیشه فولادوند (با یه نگاه سرسری می گذره پس همچین مالی نیست)، باز نیکی کریمی با چهره پیر و زشت و معتاد (خوشش که نمیاد هیچی اوقاتش تلخ هم می شه و ابروهاش می ره تو هم). فریدون جیرانی ( آخه با اون سر و ریختش عکس گرفتن نداره)، باز نیکی کریمی با اون لب های قرمز و موهای طلایی پریشون و... (کم می مونه از خوشحالی ذوق مرگ بشه. کلی پول داده بیاد سینما کلی نیکی کریمی ببینه و کلی صفا کنه! داره قند تو دلش آب می شه). همینطور که داره آلوچه هاشو با دست هاش سبک سنگین می کنه شاد و شنگول می ره سمت سالن. درها رو باز کردن که بریم تو. می ریم تو!..... صندلی های سالن نمایش سینما آستارا به دو قسمت تقسیم شده: با خانواده ها و بی خانواده ها. همه تماشاچی ها تو قسمت با خانواده ها رو صندلی هاشون می شینن به جز سرباز که هاج و واج مونده و داره لا به لای با خانواده ها دنبال صندلیش می گرده. کنترلچی بلند داد می زنه: "بی خانواده ها اونور!" . می ره اونور و تقریبا به موازات من می شینه و اصلا به تخ...ش هم نیست که تنها کسیه که بی خانواده ست..... شروع فیلم چنگی به دل نمی زنه، همه چیز لوس و مصنوعی و اصلا معلوم نیست این نیکی کریمی کجاست؟ (آلوچه ها رو با بی حوصلگی می مکه و هسته هاشون رو بعد از کلی ورانداز کردن و بررسی میندازه تو کیسه)، نیکی کریمی در نقش یکی از مشرقی های جیرانی پشت میز گریم نشسته و غرغر می کنه (آلوچه ها رو با لذت و ملچ و ملوچ می جوه و هسته ها رو می ریزه تو کیسه)، نیکی کریمی گریم می شه و قراره نقش یه زن مسن و موادفروش رو بازی کنه (آلوچه ها رو ول می کنه و شروع می کنه به سیر و سیاحت خانواده ها و سقف سالن و...)، اندیشه فولادوند میاد و نیکی کریمی رو با خودش می بره به خونه ای مخروبه و پرت (هنوز داره سیر و سیاحت می کنه و معلوم نیست تو تاریکی چی می بینه!)، تو اون خونه جسد مردی وجود داره که چون در زمان حیاتش برای تهیه مواد داشته اندیشه فولادوند رو مجبور به تن فروشی می کرده مثل همه فیلم های دیگه جیرانی زن جون به لب شده مرد رو حسابی کشته! (در حالیکه آلوچه ها همچنان بلاتکلیف هستن با دهن باز و چشمای گرد شده زل می زنه به صفحه سینما)، اندیشه فولادوند به جسد مرد می گه که نیکی کریمی رو خوشگلش کرده که بفرستتش پیش مرد (حوصله اش سر رفته، سرش رو می اندازه پائین و با آلوچه ها ور می ره)، نیکی کریمی فرار می کنه و با صورت بزک کرده و موهای طلایی پریشون داره تو کوچه پس کوچه های جنوب شهر می دوه (سیخ می شینه و با دهن باز تف تفی و چشم های برق برقی نیکی رو تعقیب می کنه)، نیکی کریمی رو صندلی پارک می شینه و ماموری بهش گیر می ده که چی کاره ست و واسه چی با این سر و شکل تو پارک نشسته (حالا دیگه اوج هیجانه! هسته آلوچه ها رو از همون دهن به چپ و راست و جلو شوت می کنه)، صحنه آخر شیرین کاری امین حیایی در نقش یه معتاد و ورود فریدون جیرانی با هرهر خنده! (پاهاشو می گیره بالا و با تعجب پوتین های لنگه به لنگه شو نگاه می کنه).
چراغ ها روشن می شه و همه پا می شیم که بریم بیرون. سرباز میلی به رفتن نداره و داره هسته آلوچه هایی رو که روی زمین ریخته نگاه می کنه. از قیافه آویزونش معلومه که رو 1200 تومنش بدجوری ضرر کرده!
صبح از لحظه ای که وارد محل کارم شدم از پچ پچ ها و زیر چشمی نگاه کردن ها فهمیدم ترکش های بمبی که دیروز ترکوندم در به در دنبالم می گردن! الانم که پشت میزم نشستم، منتظرم که تلفن زنگ بزنه و احضارم کنن تو دفتر رئیس بزرگ. دارم سعی می کنم خونسردی و جسارتم رو حفظ کنم و خودم رو امیدواری می دم که چه بسا بهم تشویقی هم دادن!
داستان از اونجا شروع شد که دیروز تهیه جواب برای یه نامه نسبتا مهم رو به من واگذار کردن. از اونجاییکه بعضی از آمار و اطلاعات کاملا آبکی و بعضا اشتباه، ممهور به مهر محرمانه، تو یه سوراخ سنبه هایی بایگانی می شن که دست صهیونیست ها به شون نرسه، برای گرفتن شون مجبور شدم برم سراغ یکی از مدیران به اصطلاح ارشد که از قضا دو هفته پیش که تنهایی با ایشون سوار آسانسور شده بودم از محضرشون به شدت فیض بردم! وقتی خواستم برم تو اتاق شون منشی گفت " آقای دکتر تازه نیم ساعته که مشغول ناهار و نماز شدن. باید منتظر بشینین. " پشت در اتاق شون که نشسته بودم و در حالیکه بوی عطرم تو دماغم می پیچید، خودم رو برای واکنش های آنچنانی(!) آماده می کردم. یادم افتاده بود که اون روز کذایی تا در آسانسور بسته شد نفس آقای دکتر به شماره افتاد و کم کم تبدیل به آه و ناله های نسبتا خفیف آنچنانی(!) شد و بعدش هم یه سری فعل و انفعالات آنچنانی(!) دیگه و.... منم که بی کله! حاضر نبودم قبل از طبقه دهم از آسانسور پیاده شم. در حالیکه به روبرو خیره شده بودم فقط زانوم رو آماده نگه داشتم که سر بزنگاه جهت دفاع شخصی ازش استفاده کنم. خدا به جفت مون رحم کرد که تو طبقه ششم دو نفر اومدن تو وگرنه هم اون از مردونگی ساقط می شد و هم من تا عمر داشتم حالم از زانوم به هم می خورد. البته حسنش در این بود که بالاخره بطور کاملا عملی فهمیدم چرا هی علمای اعظم تاکید می کنن که خانوما با بوی خوش شون چهار ستون دین رو به لرزه میندازن!.... در حالیکه تو این فکرا بودم بعد از گذشت سه ربعی بالاخره طاعات و عبادات و صد البته اشتهای آقای دکتر ته کشید و بهم اجازه دادن که شرفیاب بشم. سعی می کردم اصلا نگاه شون نکنم. در حالیکه از بوی پیاز و عرق منگ شده بودم چشم دوختم به خطوط نامه ای که تو دستم بود و بی توجه به اصرارشون برای نشستن رو صندلی کنار شون جلوی میزشون واستادم و شروع کردم به توضیح دادن اینکه نامه از کجا اومده و چی می خواد و من چه اطلاعاتی می خوام که صدای جرجر صندلی و هن هن آقای دکتر نطقم رو کور کرد. سرم رو که بلند کردم دیدم پای راست شون رو بی جوراب و پاچه بالا زده گذاشتن روی میز و در حینی که شکم مبارک شون به شدت تحت فشاره و موی پا سیخ و انگشت ها سرمست از هواخوری، سعی می کردن جوراب بکنن تو پاشون (یا پاشون رو بکنن تو جوراب). بعد از اینکه از پس جوراب براومدن پاچه شلوارشونو کشیدن پایین و شروع کردن به تکوندن گرد و خاک پاچه روی همون میز مدیریتی و کارتابل و نامه ها. بعد هم با زحمت و سر و صداهای فراوون پای راست رو از روی میز گذاشتن زمین و این دفعه سرشون رو کردن زیر میز و مشغول کفش پوشیدن شدن. وقتی که غرق در عرق به مبارکی و میمنت از شر پای راست خلاص شدن من که حرفم رو قطع کرده بودم و در سکوت ناظر این همه تلاش خداپسندانه بودم دوباره چشم دوختم به نامه و شروع کردم از اول توضیح دادن که نامه از کجا اومده و چی می خواد و من چه اطلاعاتی می خوام که باز صدای جرجر و هن هن بلند شد. این دفعه که سرم رو بلند کردم دیدم نه تنها همون پروژه قبلی منتها در ناحیه چپ در حال اجراست بلکه یه شونه پلاستیکی زرد رنگ هم رو میزه. حدس زدم بعد از پای چپ نوبت زلف های پریشون و یکی در میون آقاست! یه آن احساس کردم شقیقه هام داره می ترکه و الانه که خفه بشم. دو قدم رفتم جلو و نامه رو پرت کردم رو میزشون و اومدم بیرون و در رو کوبیدم به هم. منشی که داشت چرت می زد یه متر پرید بالا و با دهن باز بر و بر منو نگاه کرد. می دونستم تا پام رو بذارم تو راه پله تلفن هاش به منشی های طبقات شروع می شه. چایی بعد از چرت شون رو حسابی دبش کرده بودم! به محضی که رسیدم تو اتاقم یه برگه مرخصی رد کردم و قبل از اینکه منتظر امضاء رئیس بشم به بهانه نمایشگاه کتاب با بچه ها رفتم بیرون، ناهار و بستنی و عکس یادگاری… وقتی براشون تعریف کردم که چه دیدم و چه شنیدم و چه کردم برق از سرشون پرید و بعد از کلی شور و مشورت به این نتیجه رسیدن که آقای دکتر شانس آورده که با اون همه فشار نگوز...ده و اینکه بمبی که ترکوندم از فردا باید منتظر ترکش هاش باشم. بعد هم همهء سعی شون رو کردن که این دقایق آخر حیات بهم خوش بگذره و موقع خداحافظی هم در خصوص اخراجم متفق القول گفتن "تو که چند ماه بیشتر اینجا نیستی، چه بهتر سر کار نری و به کارای خودت برسی!"
صد بار به شون گفتم جواب دادن به نامه های مهم رو به من نسپارن. بابا من این کاره نیستم! ولی کو گوش شنوا؟!!!
اووووووف...... به قول دوستم "آدم نمی دونه فردا چی پیش میاد" ولی اینو می دونم که اگه حالم رو بگیرن حالم گرفته تر خواهد شد از اینکه چرا نامه رو تو صورت آقای دکتر نکوبیدم.
