تبليغاتX
پشملبا

پشملبا

نشستم وسط اتاقم و دارم لا به لای کتاب ها و لباس ها و قابلمه ها و تابلوها و سی دی ها و شمع ها و ملحفه ها و .... می لولم. قرار بوده تصفیه شون کنم و اون چیزایی رو که به دردم نمی خوره یا ببخشم یا بذارم جلوی در و باقی مونده ها رو بسته بندی و آماده پست کنم. دارم سعی مو می کنم که این تصمیم کذایی رو یه جوری عملی کنم. از سیصد چهارصد جلد کتاب فقط تونستم یکی شونو بذارم کنار اونم دیوار "سارتر"ه که نه جلد داره، نه وسط و نه آخر...... چند تا تیکه لباس گذاشتم کنار که ردشون کنم ولی می دونم اگه بتونم دل بکنم چیزای بیشتری واسه رد کردن پیدا می کنم. آخه اونجا کی منو عروسی دعوت می کنه که بخوام لباس شب بپوشم؟!........ قابلمه ها و پیرکس ها و قاشق ها رو که نمی شه چپ نگاه کرد. حاصل چندین و چند سال زحمت مامان همراه با پشتکاری بی نظیر برای جمع آوری جهیزیه ست........ سی دی ها که همه شون حیفن! می دونم بدون دلکش و بوچلی و اما چاپلین و رضا صادقی و سافینا و سیمین غانم غمباد می گیرم..... مجله های هفت رو هم که دیگه حرف شونو نزن!........... ملحفه های آمریکایی یادگار سفر سی سال پیش مامان و بابا به بوشهره. هر طوریه باید این زیره رو هم به کرمان ببرم!..... چه جوری این شمع ها و تابلوها و کوسن ها و ماگ ها رو بذارم اینجا بمونن؟ هر کدوم شونو از جایی خریدم یا یادگار عزیزی هستن.......... لوبیای سحرآمیزم رو نگه داشتم که اونور آبش بدم و از دیدن جمله معروف آی لاو یو روی ساقه اش ذوق مرگ بشم..... وای خدا مردم از خوشی!

حاصل یه صبح تا شب نشستن و فکر کردن و سبک سنگین کردن محتویات اتاق ۱۲ متری ام کنار گذاشتن همون کتاب دیوار بود که اونم رو باید در موردش بیشتر فکر کنم.

باز سرم باد کرده! این بساط این چند وقته اخیرم بوده. هر وقت نشستم به قضیه جدی فکر کنم سرم چنان درد گرفته که فکر کردم الان از ورم می ترکه. اگه بهم ویزا نمی دادن از غصه دق می کردم و حالا که بهم ویزا دادن دلم می خواد خفه شون کنم. نرمال نیستم دیگه!

خیلی سخته آدم بخواد همه زندگی شو بریزه تو دو تا چمدان و ببره جایی که معلوم نیست کی و کجا بتونه بازشون کنه. تازه چهار تا تیکه لباس و قابلمه و کتاب که نشد همه زندگی! با خانه هنرمندان و کافه نادری و سینما آستارا و آقا داوود با پیتزاهای اسپایس گربه ای و باغ فردوس و تئاتر شهر و تجریش و ناقوس کلیسای سرکیس مقدس و خیابون منوچهری و باقلواهای مامان و جمعه بازار و کارنوال امام حسین و اسکناس های نوی بابا سر سفره هفت سین و دوستای قد و نیم قد و خانواده از حالا چشم به راهم چیکار کنم؟ اینا رو تو کدوم چمدونی می شه جا داد؟!......مهاجرت چیز غم انگیزیه.

+  بیست و هفتم خرداد 1386    پشملبا  | 

دوست نازنینی دارم که که دست کمی از نیچه و مولانا و همینگوی و ویکتور هوگو و شیخ حسن جوری و مانتسکیو نداره و هی جملات قصار از خودش.... فعلش چیه؟! در کردن؟ صادر کردن؟ گفتن؟ خدا بگم این تلویزیون جمهوری اسلامی رو چیکارش کنه که حرف زدن عادی مون رو هم از یادمون برده؟!... حالا! داشتم می گفتم هی جملات قصار از خودش می ده بیرون. چند روز پیش با یه قیافه کاملا متفکر و اصلاح طلبانه و بدون هیچ مقدمه ای گفت:

"مجوز دادنی ست نه گرفتنی!"

                                           نقدعلی (رحمت الله)

از اون روز تا حالا منو برده تو فکر. اومدیم یارو نخواست بده! یعنی هیچ راهی نداره؟!

+  یکم خرداد 1386    پشملبا  |