از اون روزاست که دست و دلم به کار نمی ره. بعد از گذروندن یه شب تا صبح بیداری با صدای بارون و بوی خاک خیس خورده همچین حالی بعید نیست. وجدان کاری هم اصلا اذیتم نمی کنه. از بس تو این ده پونزده سال پی نخود سیاه فرستادنم که فهمیدم نباید کاری رو بیش از اونی که هست جدی بگیرم. پس محبوبترین فولدر کامپیوترم رو باز می کنم و می رم سراغ رضا صادقی..... صدای ویلون گوش و دل و روحم رو قلقلک می ده:
یه دل می گه نشو عاشق کس
یه دل می گه می میرم بی نفس
یه دل می گه برم و یه دلم می گه خو کن به قفس
یه دل می گه پر رنگ و ریاست
یه دل می گه اینه رویای ماست
یه دل می گه بگم و یه دلم می گه فردا با ماست
یه دل می گه پر از عشقم هنوز
یه دل می گه که بساز و بسوز
سر کن بی فروغ، خو کن به دروغ، این عمر دو روز
یک بام دو هوا، خسته ام به خدا
نمی خوام و می خوام بشم از تو جدا
رویای عزیز، تردید و گریز، بی عشق نمی تونم به خدا
بی عشق نمی تونم به خدا
نمی تونم به خدا
نمی تونم به خدا
نمی تونم به خدا
.......
..............
..........................
..................
.............
........................
.................
اولین بار که عاشق شدم هنوز سه سالم نشده بود. از وقتی که یادم میاد فرشاد رو هم یادم میاد. فرشاد اینا همسایه دیوار به دیوار ما بودن. صبح همین که از خواب بیدار می شد میومد زنگ خونه مونو می زد. تا در روش باز می شد یه سلام می کرد و مثل گلوله می چپید تو و شب مامان اینا با وعده فردای پر بازی تر و پر بستنی تر به زور می فرستادنش خونه شون. اوایل رفت و آمد این مهمون ناخونده باعث معذب شدن بود ولی کم کم شد عضو جداناپذیر خونه ما. اگه یه روز اول وقت سر و کله اش پیدا نمی شد همه دلواپس می شدن و سراغش رو می گرفتن و بیشتر از همه من! فرشاد ساعتها موهامو شونه می کرد و برام قصه می گفت بدون اینکه یه بار اخم کنه. تو همه دزد و پلیس بازی ها با اینکه هنوز از اینجور بازی ها سر درنمیاوردم من رئیس می شدم و اون زیر دست بدون اینکه یه بار قهر و اعتراض کنه. همیشه میذاشت نصف بستنی اش رو بخورم بدون اینکه بذاره مامانم بفهمه. هر وقت می خوردم زمین و سر زانوهام زخمی می شد تندی می رفت از خونه شون برام از اون مرکوکوروم قرمزا میاورد و پا به پای من گریه می کرد. هیچ وقت یادم نمی ره روزی رو که داشتیم اسباب کشی می کردیم چه جوری ما رو به زور از هم جدا کردن. کامیون راه افتاد و ماشین ما پشت سرش و فرشاد با گریه پشت سر ماشین ما می دوید تا اینکه تو پیچ سر خیابون خورد زمین.... هیشکی نفهمید چقدر غصه خوردم.
شهر جدید برای من و خونواده ام پر از جاذبه بود: دریا و اسکله و بارون و بوی سیر و دوست های جدید با لهجه های غریب! دیگه کمتر اسم فرشاد و خونواده اش به میون میومد. با شروع پنجمین سال زندگیم اسمم رو نوشتن مهد کودک. کلاس موسیقی یکی از برنامه های اجباری و به اصطلاح موند بالای این مهد کودک بود. آموزش موسیقی ما خلاصه می شد در آهنگ های کاباره ای و فیلم فارسی که توسط ویلون آقای موسیقی نواخته می شد و ماها باید باهاش می رقصیدیم. حالا قر نده کی بده! فقط مشکل اینجا بود که بچه ها آقای موسیقی رو اصلا دوست نداشتن. الحق والانصاف هم با اون موهای رنگ کرده پر کلاغی و کراوات عین الله باقرزاده ایش و ابروهای یه تخته و قیافه ترشیده اش و اخلاق سگیش اصلا دوست داشتنی نبود. ولی خوب خیلی جذبه داشت و همین جذبه اش منو کشته بود! وسط قر و قنبیل ها چنان مبهوتش می شدم که باید چند بار سرم داد می کشید یا با آرشه می کوبید رو دستم تا به خودم بیام. اردیبهشت اومد و مهد کودک تعطیل شد و این لامصب توی هشت ماه یه بار یه لبخند بهم نزد! نه اینکه منو دوست نداشته باشه، آقای موسیقی اصولا هیچ کس رو دوست نداشت.
سوم دبستان که بودم مدرسه ام رو عوض کردن. مدرسه جدید نوساز بود و سرویس نداشت. اینه که واسه من و خواهر یه راننده خیلی قابل اعتماد(!) گرفتن که ما رو ببره مدرسه و بیاره. این راننده خیلی قابل اعتماد یه پیرمرد هفتاد ساله تریاکی بود به اسم آقای عشیره طلب که موهاشو با حنا رنگ می کرد و مدام فین فین می کرد. اینم از جبر خدا بود که ساعت تعطیل شدن مدرسه خواهرم دقیقا متقارن بود با ساعت تریاک کشی آقای عشیره طلب. اینه که اگه خواهرم یک دهم ثانیه تاخیر می کرد می خواست ما و ماشین و خودش رو بکوبه به دیوار! برای اینکه به بساطش برسه چنان به سرعت رانندگی می کرد که دل و روده ما دو تا میومد تو دهن مون طوری که یه بار گلاب به روی همه تو ماشینش بالا آوردم ولی خوب دل و روده قربون همچین دست فرمونی!..... وقتی خبر مردنش رو شنیدم تا دو سه روز منگ بودم و از دست خواهرم دلخور. چون برادرم می گفت مردن عشیره طلب تقصیر خواهر ماست که با تاخیرهاش اون بنده خدا رو دق داده. البته فکر کنم دعاهای خودش هم بی تاثیر نبوده که از دست خواهرم روزی هزار بار از خدا مرگ می خواست!
همین سه تا واسه هفت پشتم بس بود. دیگه باید به درس و مشقم می چسبیدم اینه که بیشتر از قبل به کش بازی و دوچرخه ام چسبیدم. همون موقع ها به این نتیجه رسیده بودم که درس خوندن هم مثل عاشق شدن عاقبت نداره ولی تو گوش خونواده ام نرفت که نرفت و کشون کشون منو به دانشگاه رسوندن. درس خوندن و اون شهریه هاش همراه با کار کردن و اون رئیس بی منطقش ساده نبود .... حالا ایناش بماند.
بعدها باز هم عشق به سراغم اومد و چه سراغ اومدنی!!! من یاد گرفتم برای اینکه عاشق کسی باشم اول باید خودم کسی باشم و در تمام این سالها سعی کردم کسی باشم اگرچه هنوز اندر خم یک کوچه بن بستم.....
.................
...............................
......
....................
............
جل الخالق! گفتم وجدان کاری ندارم ولی نه انقدر که جواب این نامه ها رو ندم.
