
موسسه ای که من توش کار می کنم جوجه کشی راه انداخته! هم اتاقیم به اضافه شیش تا خانم همکار دیگه به فاصله خیلی کم بچه دار شدن. بزرگترین این جوجه ها هفت ماهه و کوچیکترین شون چهار ماهشه.
از صبح که میام سر کار تلفن هم اتاقیم یه لحظه آروم نمی گیره. مدام در حال مشاوره دادن و مشاوره گرفتنه. صحبت ها هم همش حول و حوش این که دیشب بچه این اسهال بوده و ریقو شده، بچه اون یکی باد معده داشته و تا صبح ونگ زده، بچه طبقه چهارمی داره دندون درمیاره و گوش عروسکش رو جویده و خورده، طبقه دهمی یه بچه شکمو داره که شیر مادر و گاو و گوسفند و بز و کمکی و کلیه ماده گربه های کوچه هم کفافش رو نمی ده، بچه طبقه اولی شصت پاشو فرو کرده تو چشم خودش و بچه کتابدارمون از شدت یبوست بنفش شده و..... اینا دور می زنه. تازه کاشکی حرف ها فقط به این چیزا ختم بشه. وقتی بحث سر رنگ فضولات جوجه ها بالا می گیره دیگه کم می مونه گلاب به روی همه... قیافه منم دیدنی می شه. خیر سرمون مثلا داریم تو یه جای مطالعاتی کار می کنیم!
من خودم عاشق بچه هام. یعنی بودم! راستش شک دارم با این حال و هوایی که دور و برم هست همچنان عاشق بمونم. بچه ها خیلی شیرین هستن و قطعا بچه دار شدن شیرین ترین پدیده خلقت. ولی هر چیزی حدی داره دیگه! نداره؟!
تا جایی که من این مامان ها رو می شناسم قبل از بچه دار شدن شون یا بهتر بگم قبل از ازدواج شون آدم های جالبی بودن. یکی شون اهل شنا و رقص بود. آموزش رقص دیده بود و من همیشه به رقصیدنش حسودیم می شد. عصرها هم معمولا از سر کار می رفت استخر. یکی دیگه اهل کتاب خوندن بود. هر کتابی که میومد تو بازار می تونست نقدش کنه. خیلی از کتاب های خوبی که خوندم مدیون معرفی اون هستم. یکی شون استعداد خاصی تو یادگیری زبان داشت و بعد از انگلیسی و ترکی و آلمانی شروع کرده بود به ایتالیایی خوندن. اگرچه هیچ تاثیری در زبان الکن من نگذاشت ولی خیلی خوب از پس ترجمه متون تخصصی برمیومد. یکی شون قسطی پیانو خریده بود و هفته ای یه روز معلم داشت. آمار همه کنسرت ها رو داشت و گاهی یه ندایی هم به من می داد. خلاصه هر وقت هر کدوم شون رو میدیدی کلی چیزای جالب دستگیرت می شد. حالا تا سرت رو می بینن از مصیبت های بچه داری و شیرین کاری های دلبندان شون می گن و برای منم آرزوی همچین مصیبت هایی می کنن!!!! هر هفت تا تبدیل شدن به یه توده گوشت و چربی بد فرم که جز جوجه و جوجه کشی مشغله ذهنی دیگه ای ندارن. تازه هنوز این یکی رو بزرگ نکرده تو فکر تخم بعدی هستن! جل الخالق!
دلم می خواد بدونم پدر این جوجه ها هم از صبح تا شب فکر و ذکر و خورد و خوراک و خواب و استراحت و صد البته کارشون این جوجه هاست؟ واقعا پدرها هم بعد از بچه دار شدن خودشون رو فراموش می کنن؟!
