صبح از لحظه ای که وارد محل کارم شدم از پچ پچ ها و زیر چشمی نگاه کردن ها فهمیدم ترکش های بمبی که دیروز ترکوندم در به در دنبالم می گردن! الانم که پشت میزم نشستم، منتظرم که تلفن زنگ بزنه و احضارم کنن تو دفتر رئیس بزرگ. دارم سعی می کنم خونسردی و جسارتم رو حفظ کنم و خودم رو امیدواری می دم که چه بسا بهم تشویقی هم دادن!
داستان از اونجا شروع شد که دیروز تهیه جواب برای یه نامه نسبتا مهم رو به من واگذار کردن. از اونجاییکه بعضی از آمار و اطلاعات کاملا آبکی و بعضا اشتباه، ممهور به مهر محرمانه، تو یه سوراخ سنبه هایی بایگانی می شن که دست صهیونیست ها به شون نرسه، برای گرفتن شون مجبور شدم برم سراغ یکی از مدیران به اصطلاح ارشد که از قضا دو هفته پیش که تنهایی با ایشون سوار آسانسور شده بودم از محضرشون به شدت فیض بردم! وقتی خواستم برم تو اتاق شون منشی گفت " آقای دکتر تازه نیم ساعته که مشغول ناهار و نماز شدن. باید منتظر بشینین. " پشت در اتاق شون که نشسته بودم و در حالیکه بوی عطرم تو دماغم می پیچید، خودم رو برای واکنش های آنچنانی(!) آماده می کردم. یادم افتاده بود که اون روز کذایی تا در آسانسور بسته شد نفس آقای دکتر به شماره افتاد و کم کم تبدیل به آه و ناله های نسبتا خفیف آنچنانی(!) شد و بعدش هم یه سری فعل و انفعالات آنچنانی(!) دیگه و.... منم که بی کله! حاضر نبودم قبل از طبقه دهم از آسانسور پیاده شم. در حالیکه به روبرو خیره شده بودم فقط زانوم رو آماده نگه داشتم که سر بزنگاه جهت دفاع شخصی ازش استفاده کنم. خدا به جفت مون رحم کرد که تو طبقه ششم دو نفر اومدن تو وگرنه هم اون از مردونگی ساقط می شد و هم من تا عمر داشتم حالم از زانوم به هم می خورد. البته حسنش در این بود که بالاخره بطور کاملا عملی فهمیدم چرا هی علمای اعظم تاکید می کنن که خانوما با بوی خوش شون چهار ستون دین رو به لرزه میندازن!.... در حالیکه تو این فکرا بودم بعد از گذشت سه ربعی بالاخره طاعات و عبادات و صد البته اشتهای آقای دکتر ته کشید و بهم اجازه دادن که شرفیاب بشم. سعی می کردم اصلا نگاه شون نکنم. در حالیکه از بوی پیاز و عرق منگ شده بودم چشم دوختم به خطوط نامه ای که تو دستم بود و بی توجه به اصرارشون برای نشستن رو صندلی کنار شون جلوی میزشون واستادم و شروع کردم به توضیح دادن اینکه نامه از کجا اومده و چی می خواد و من چه اطلاعاتی می خوام که صدای جرجر صندلی و هن هن آقای دکتر نطقم رو کور کرد. سرم رو که بلند کردم دیدم پای راست شون رو بی جوراب و پاچه بالا زده گذاشتن روی میز و در حینی که شکم مبارک شون به شدت تحت فشاره و موی پا سیخ و انگشت ها سرمست از هواخوری، سعی می کردن جوراب بکنن تو پاشون (یا پاشون رو بکنن تو جوراب). بعد از اینکه از پس جوراب براومدن پاچه شلوارشونو کشیدن پایین و شروع کردن به تکوندن گرد و خاک پاچه روی همون میز مدیریتی و کارتابل و نامه ها. بعد هم با زحمت و سر و صداهای فراوون پای راست رو از روی میز گذاشتن زمین و این دفعه سرشون رو کردن زیر میز و مشغول کفش پوشیدن شدن. وقتی که غرق در عرق به مبارکی و میمنت از شر پای راست خلاص شدن من که حرفم رو قطع کرده بودم و در سکوت ناظر این همه تلاش خداپسندانه بودم دوباره چشم دوختم به نامه و شروع کردم از اول توضیح دادن که نامه از کجا اومده و چی می خواد و من چه اطلاعاتی می خوام که باز صدای جرجر و هن هن بلند شد. این دفعه که سرم رو بلند کردم دیدم نه تنها همون پروژه قبلی منتها در ناحیه چپ در حال اجراست بلکه یه شونه پلاستیکی زرد رنگ هم رو میزه. حدس زدم بعد از پای چپ نوبت زلف های پریشون و یکی در میون آقاست! یه آن احساس کردم شقیقه هام داره می ترکه و الانه که خفه بشم. دو قدم رفتم جلو و نامه رو پرت کردم رو میزشون و اومدم بیرون و در رو کوبیدم به هم. منشی که داشت چرت می زد یه متر پرید بالا و با دهن باز بر و بر منو نگاه کرد. می دونستم تا پام رو بذارم تو راه پله تلفن هاش به منشی های طبقات شروع می شه. چایی بعد از چرت شون رو حسابی دبش کرده بودم! به محضی که رسیدم تو اتاقم یه برگه مرخصی رد کردم و قبل از اینکه منتظر امضاء رئیس بشم به بهانه نمایشگاه کتاب با بچه ها رفتم بیرون، ناهار و بستنی و عکس یادگاری… وقتی براشون تعریف کردم که چه دیدم و چه شنیدم و چه کردم برق از سرشون پرید و بعد از کلی شور و مشورت به این نتیجه رسیدن که آقای دکتر شانس آورده که با اون همه فشار نگوز...ده و اینکه بمبی که ترکوندم از فردا باید منتظر ترکش هاش باشم. بعد هم همهء سعی شون رو کردن که این دقایق آخر حیات بهم خوش بگذره و موقع خداحافظی هم در خصوص اخراجم متفق القول گفتن "تو که چند ماه بیشتر اینجا نیستی، چه بهتر سر کار نری و به کارای خودت برسی!"
صد بار به شون گفتم جواب دادن به نامه های مهم رو به من نسپارن. بابا من این کاره نیستم! ولی کو گوش شنوا؟!!!
اووووووف...... به قول دوستم "آدم نمی دونه فردا چی پیش میاد" ولی اینو می دونم که اگه حالم رو بگیرن حالم گرفته تر خواهد شد از اینکه چرا نامه رو تو صورت آقای دکتر نکوبیدم.
