تبليغاتX
پشملبا - 5. دو فیلم با یک بلیط

پشملبا

دیدن "ستاره است" از فریدون جیرانی، اونم سانس دو تا چهار روز جمعه که یه جورایی واسه من وقت مرده حساب می شه، اونم در نزدیک ترین سینمای ممکن که تا خونه پیاده بیست دقیقه بیشتر فاصله نداره و مجهز به کلیه امکانات رفاهی اعم از بستنی اکبر مشتی و آلوچه و زغال اخته و آلبالو خشکه ست، اونم در کنار اعضاء خانواده که خرکاری تمام هفته ات رو به حساب عیاشی می گذارن و آرزو می کنن یه آخر هفته رو دست از الواطی برداری و با اونا بگذرونی، اونم با حفظ فاصله از خواهران و برادران محجبه و محسنه (همون محاسن دار!) که با حرف و جریمه و بازداشت و کتک می خوان نگذارن یه تنه جامعه رو به فساد بکشی، خودش موهبتیه که نصیب هر کسی نمی شه چه برسه به اینکه با همون یه بلیطی که خریدی به طور هم زمان دو تا فیلم ببینی!

وقتی از گشت و گذار تو سوراخ سنبه های تجریش خسته می شیم راه می افتیم به سمت سینما آستارا. از قدیم گفتن سینما آستارا جای عمله هاست اما چه کنم که نه تنها به کلاسم برنمی خوره بلکه هر دفعه کلی هم از این هم ذات پنداری مشعوف می شم. ساعت یک و نیمه و نیم ساعتی وقت داریم که خودمونو با فالوده و بستنی شارژ کنیم. مادرم می ره سراغ اکبر جون (منظورم اکبر مشتیه نه اون یکی!) و من می رم تو صف بلیط. پنج شش نفری بیشتر نیستیم ولی چون سیستم فروش بلیط سینما رو کامپیوتری کردن و متصدی فروش زیاد وارد نیست، خرید بلیط کمی بیش از حد معمول طول می کشه. جلوم یه سرباز واستاده تو مایه های واریته اصلاح شده هسته سنجد. کوچولو و لاغر با سر کچل تیغ تیغی، لپ های گلی، دماغ گنده، یه جفت چشم سیاه و براق، ابروهای پیوسته و هلالی به سبک زنان قاجار، بلوزی که سرشونه هاش تا دم آرنجش پایین اومده و تای آستین هاش تا آرنج بالا رفته، شلواری که به زور کمربند با چند تا سوراخ اضافه تو پاش بند شده، پوتین هایی تا به تا که نمی دونم از اول اینجوری بهش دادن یا اینکه به خاطر نگهبانی شب قبل و خواب آلودگی یه لنگه پوتین هم قطارشو اشتباهی پوشیده، کلاهی که تو جیب بغل شلوار چپونده و یه بسته آلوچه تو دستش که برای افتتاح منتظر شروع فیلمه. ازش بوی شامپو داروگر و نای حموم میاد. معلومه روز جمعه ای چند ساعت مرخصی گرفته و صفایی به خودش داده و از پادگان زده بیرون که تو این تهران پر جاذبه حال کنه! تو ذهنم مقایسه اش می کنم با سربازای عریض و طویل آمریکایی که عینهو کمد سه دره های خونه آقا جون می مونن. ته دلم می لرزه!...... نوبتش که می شه از پشت شیشه باجه چشمش به نرخ 1200 تومنی بلیط می افته و انگار که دلش هری ریخته باشه زیر لب می گه: "اوووووووووو، خیلی گرونه!" . ولی نمی تونه از خیر دیدن فیلم بگذره و بلیطش رو می گیره و بدون لحظه ای اتلاف وقت تندی می ره سراغ عکس های روی بورد. از بالا شروع می کنه: نیکی کریمی با چهره ساده همیشگی و روسری سیاه (گل از گلش می شکفه)، امین حیایی با اون قیافه لاتی جنوب شهری (روی دماغش چین می افته معلومه چنگی به دلش نمی زنه)، اندیشه فولادوند (با یه نگاه سرسری می گذره پس همچین مالی نیست)، باز نیکی کریمی با چهره پیر و زشت و معتاد (خوشش که نمیاد هیچی اوقاتش تلخ هم می شه و ابروهاش می ره تو هم). فریدون جیرانی ( آخه با اون سر و ریختش عکس گرفتن نداره)، باز نیکی کریمی با اون لب های قرمز و موهای طلایی پریشون و... (کم می مونه از خوشحالی ذوق مرگ بشه. کلی پول داده بیاد سینما کلی نیکی کریمی ببینه و کلی صفا کنه! داره قند تو دلش آب می شه). همینطور که داره آلوچه هاشو با دست هاش سبک سنگین می کنه شاد و شنگول می ره سمت سالن. درها رو باز کردن که بریم تو. می ریم تو!..... صندلی های سالن نمایش سینما آستارا به دو قسمت تقسیم شده: با خانواده ها و بی خانواده ها. همه تماشاچی ها تو قسمت با خانواده ها رو صندلی هاشون می شینن به جز سرباز که هاج و واج مونده و داره لا به لای با خانواده ها دنبال صندلیش می گرده. کنترلچی بلند داد می زنه: "بی خانواده ها اونور!" . می ره اونور و تقریبا به موازات من می شینه و اصلا به تخ...ش هم نیست که تنها کسیه که بی خانواده ست..... شروع فیلم چنگی به دل نمی زنه، همه چیز لوس و مصنوعی و اصلا معلوم نیست این نیکی کریمی کجاست؟ (آلوچه ها رو با بی حوصلگی می مکه و هسته هاشون رو بعد از کلی ورانداز کردن و بررسی میندازه تو کیسه)، نیکی کریمی در نقش یکی از مشرقی های جیرانی پشت میز گریم نشسته و غرغر می کنه (آلوچه ها رو با لذت و ملچ و ملوچ می جوه و هسته ها رو می ریزه تو کیسه)، نیکی کریمی گریم می شه و قراره نقش یه زن مسن و موادفروش رو بازی کنه (آلوچه ها رو ول می کنه و شروع می کنه به سیر و سیاحت خانواده ها و سقف سالن و...)، اندیشه فولادوند میاد و نیکی کریمی رو با خودش می بره به خونه ای مخروبه و پرت (هنوز داره سیر و سیاحت می کنه و معلوم نیست تو تاریکی چی می بینه!)، تو اون خونه جسد مردی وجود داره که چون در زمان حیاتش برای تهیه مواد داشته اندیشه فولادوند رو مجبور به تن فروشی می کرده مثل همه فیلم های دیگه جیرانی زن جون به لب شده مرد رو حسابی کشته! (در حالیکه آلوچه ها همچنان بلاتکلیف هستن با دهن باز و چشمای گرد شده زل می زنه به صفحه سینما)، اندیشه فولادوند به جسد مرد می گه که نیکی کریمی رو خوشگلش کرده که بفرستتش پیش مرد (حوصله اش سر رفته، سرش رو می اندازه پائین و با آلوچه ها ور می ره)، نیکی کریمی فرار می کنه و با صورت بزک کرده و موهای طلایی پریشون داره تو کوچه پس کوچه های جنوب شهر می دوه (سیخ می شینه و با دهن باز تف تفی و چشم های برق برقی نیکی رو تعقیب می کنه)، نیکی کریمی رو صندلی پارک می شینه و ماموری بهش گیر می ده که چی کاره ست و واسه چی با این سر و شکل تو پارک نشسته (حالا دیگه اوج هیجانه! هسته آلوچه ها رو از همون دهن به چپ و راست و جلو شوت می کنه)، صحنه آخر شیرین کاری امین حیایی در نقش یه معتاد و ورود فریدون جیرانی با هرهر خنده! (پاهاشو می گیره بالا و با تعجب پوتین های لنگه به لنگه شو نگاه می کنه).

چراغ ها روشن می شه و همه پا می شیم که بریم بیرون. سرباز میلی به رفتن نداره و داره هسته آلوچه هایی رو که روی زمین ریخته نگاه می کنه. از قیافه آویزونش معلومه که رو 1200 تومنش بدجوری ضرر کرده!

+  بیست و چهارم اردیبهشت 1386    پشملبا  |