تبليغاتX
پشملبا - 6. جمعه ذغالی

پشملبا

در حالیکه تو تختم کش و قوس می رم و پتو رو روی سرم می کشم، از میلی که به باز کردن چشمام ندارم می فهمم که یکی از اون روزای کذایی در پیشه!..... صدای جارو کشیدن رفتگر محل میاد. آخه پنج صبح روز جمعه چه وقت بیدار شدنه؟!..... غلتی می زنم و صورتم رو توی بالش فرو می کنم..... دلم می خواد بخوابم. دلم می خواد خواب ببینم. دلم می خواد خواب همه چیزای خوبی رو ببینم که یه عمره می خوام شون و ندارم شون، رنگی، روشن، واضح..... خوابم که نمی بره هیچ، همه خاطرات بلاها و گرفتاری های این یه سال اخیر هم رو سرم آوار می شه. احساس می کنم همه تنم تیر می کشه. یاد اون کشیشه تو سینما پارادیزو می افتم که می گه:"وقتی سرازیری می ری خدا هم کمکت می کنه، وقتی سربالایی می ری خدا فقط وای می ایسته و تماشات می کنه". شاهکاریه این خدا هم!!!..... قوسی به کمرم می دم و پتو رو کنار می زنم. روی دو تا آرنجم بلند می شم..... نور قرمز و زرد و سایه های سیاه پشت پلک های بسته ام می رقصن. با مصیبت چشمام رو باز می کنم. رو به روم تابلوییه مجموعه ای از اضداد..... نه خطوط عمودیش عمودیه، نه خطوط افقیش افقی و نه آدمی که با جسارت روی این خطوط بندبازی می کنه آدمه! هم ملموس و باور کردنیه هم غریب و باور نکردنی! کار یکی از دوستان هنرمندمه. خوب بلده چه جوری روح و ذهن آدم رو انگولک کنه...... موبایلم زنگ می زنه. از زیر بالشم پیداش می کنم. دوستمه از کانادا. باز روز و شب رو گم کرده.....طبق معمول یه عالمه حرف داره و مهم هم نیست که صدای من از ته چاه در میاد. اصلا بهم مجال حرف زدن نمی ده..... حرفاش که تموم می شه دیگه خورشید وسط اتاقه. از اینکه تا لنگ ظهر تو تختخواب باشم بدم میاد. با بی حوصلگی دهن کجیی می کنم و بلند می شم لبه تختم می شینم. دنبال بهونه ای واسه سرپا شدن هستم..... امروز جمعه ست. یکی دیگه از جمعه های ذغالی!.... با بهونه یا بی بهونه! باید پاشم و بندبازی رو خطوط شیب دار زندگی روزمره ام رو شروع کنم.

+  بیست و هشتم اردیبهشت 1386    پشملبا  |